فیک

*پارت بیست و ششم خرگـــ🐰ــوشِ‌مافیا*





(ای‌جان رسیدیم به ²6 عدد مقدسسس🌚🎀)

همون ثانیه،یکی از آدم های یونجی که معلوم نبود از کدوم گوری اومده،به سمت کوک حمله ور شد.
کوک با پشت اسلحش به سر طرف کوبید؛
اون آدم بیهوش شد.
روی زمین افتاد.
اما کوک براش مهم نبود،هدفش یونجی بود. ولی تا سرش رو بگردونده و به یونجی حمله کنه،یونجی نبود!
انگار آب شده بود رفته بود توی زمین..

کوک این‌ور اون‌ور رو نگاه کرد تا شاید بتونه یونجی رو پیدا کنه و همون لحظه یونجی‌ای رو دید که داشت از پله های خرابه بالا میرفت.

پوزخندی روی لب کوک شکل گرفت.
میدونست یونجی ترسیده،و‌ وقتی آدما میترسن،تصمیم درست رو نمیگیرن...

با قدم های آرومش به سمت پله هایی رفت که لحظه امکان داشت سقوط کنن.

هر چقدر جلو تر میرفت،صدای درگیری پشت سرش کم‌تر میشد؛اسحلش رو بیرون آورده بود و به سمت جلو نشونه گرفته بود تا از حمله‌ی هر عوضی‌ای جلوگیری کنه.

. . . . . . . . . .


از شکل راهرو ها،اتاق ها،وسایل خراب باقی مانده و...میشد تشخیص داد که اونجا قبلا یه خونه بوده.
کوک بدون صدا پشت سر یونجی راه میرفت،تا جایی که دیگه یونجی راه نرفت.

وایستاد.
آروم برگشت.

کوک دست عرق کردهـ‌ش از استرس کمی که داشت روی اسلحه جابه جا کرد.
یونجی اسحله نداشت،چاقو داشت.

. . . . . . . . . .

یونجی حمله رو شروع کرد،بیشتر ضربه هاش توسط جاخالی های کوک دفن میشد..
کوک نمیخواست خیلی زخمی بشه ولی،این نخواستنش به معنی این نبود که همه چی به میل خودش پیش میره..!!

یونجی با اینکه میدونست اول و آخر میمیره،نمیخواست تسلیم شه.

انگار قسم خورده بود تا آخرین قطره‌ی خونش و پایانی ترین نفسش برای از بین بردن کوک تلاش کنه!


همه چی از لحظه‌ای توی سکوت فرو رفت که یونجی پاش سر خورد و افتاد.

روی زمین نیفتاد.
از بین ستون و دیوار های خرابه پرت شد پایین‌.
آخرین چیزی که کوک شنید فریاد خفه‌ای از گلوی یونجی بود.

کوک نفسی از سر آسودگی کشید،روی زانو هاش افتاد و اسحله رو آروم کنار گذاشت.

دستش رو روی پهلوش گذاشت که توسط چاقوی یونجی پاره شده بود.
خون گرم و قرمز لباسش رو تصاحب کرده بود.
چشم هاش رو بست.
زخم هاش زیاد بود،خیلی زیاد.
زخم و خراش های ریز یا درشت..پاره شدن لباس هاش..بدن دردی که خیلی زود تر از انتظارش سراغش اومد و اون..اون زخم بزرگِ لعنتی روی پهلوش که باد صبحـ‌هنگامی گاهی میسوزوندش و گاهی نوازشش میداد!

. . . . . . . . . .

بعد از چند دقیقه،آروم بلند شد ولی زانوش تیر کوچیکی کشید که باعث شد آخ آرومی از گلوش خارج بشه.
ولی خب براش مهم نبود،فقط میخواست زود تر به اون عمارتش برسه و ا.ت رو در آغوش بگیره.

ازش معذرت خواهی کنه.
بگه که فقط میخواسته ازش محافظت کنه ولی،اگه ا.ت اونو نبخشه چی؟!
اگه همین الانشم از عمارت فرار کرده باشه چی؟!


°°°°°•°°°°°•°°°°°•°°°°°•°°°°°•°°°°°•°°°°°•
بالاخره از افکار مسخرش جدا شد و بلند شد،اسحلش رو دوباره برداشت.

وقتی از پله ها اومد پایین،همه جا ساکت بود.
روی زمین لکه های کوچیکی از خون دیده میشد.
هوا بوی خون و باروت میداد.
این،جزو کوچیک ترین درگیری هایی بود که کوک داشته؛ولی موضوعش بزرگ ترین دارایش بود.
دارایی که وانمود به دوست نداشتنش میکرد!




[عام‌عام
خب..من‌..ام..تصمیم گرفتم که ادامش رو بنویسم🗿🎀
فقططططط به خاطره این بانو🛐:

https://wisgoon.com/kitty92

(حمایتش کنیددددد🧸✨)

منم‌ حمایت کنیدااا یادتون نرهههه🌚🥞]
دیدگاه ها (۱)

فیک

فیک

فیک

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط